ميرزا محمد على ( معلم حبيب آبادى )

683

مكارم الآثار در احوال رجال دوره قاجار ( فارسى )

بمباحثات و بشارت وصول بمقامات در ميان خواب و بيدارى براى خود در « تحفه » نوشته و گويد : علاوه بر اينكه در خدمت اين بزرگواران درس مىخواندم با ايشان نهايت دوستى بهم رسيد خصوصا با ميرزا محمد مهدى . و پس از دو سال و چند ماه با اينكه شوق زيارت مشهد خراسان را داشت به جهت فقدان سامان عود بشوشتر نمود ، و اين وقت كه سنه 1195 بود و آخر تحصيلاتش بود ديگر نتوانست بدان كار بپردازد ، و چون چندى در شوشتر ماند برادرش سيد محمد شفيع او را ببوشهر خواسته بجاى خود وا داشت و بعد از چندى او را ببصره طلبيده بجاى خود گذاشت ، و وى دو سال در بصره ماند و ازآن‌پس سيد محمد شفيع باز ببصره آمده و او را به بغداد فرستاد و پس از دوسه سال باز ببصره آمده و شوق سفر هند را بهم رسانيد و هرچه دوستانش وى را منع نمودند فايده نكرد ، و در 14 شوال سنه 1202 بر جهاز نشسته به سمت هند حركت كرد ، و خود نوشته كه در آن أوان زبان حال بدين مقال مترنم بود : در اين درياى بىپايان در اين طوفان غم‌افزا * دل افكنديم‌بسم اللّه مجراها و مرسيها مگر اين بحر بىپايان حريف درد دل گردد * كه دارد در جگر درياى آتش حرص استسقا نكونامان سر شوريده‌ئى دارم بننگ اندر * غم‌آشامان دل درياكشى دارم نهنگ‌آسا و از راه بوشهر و مسكت ( مسقط ) در حركت آمده و از درياى فارس و عمان كه گذشت و بدرياى هندوستان رسيد دريا متلاطم شده هرروزه كوه كوه امواج متلاطم برخاسته كه بيم غرق بود ، تا بسرانديب مهبط حضرت آدم ( عليه السلام ) رسيد و از آنجا بجزيره سبلان افتاد كه شش درجه عرض دارد و هوا بغايت تندى نمود و پس از يك ماه به مجلى بندر كه از بنادر دكن و اول معمورهء هند است وارد شد ، و خود نوشته كه نخستين قدمى كه در اين مملكت نهادم از اوضاع آن متنفر و از آمدن هند پشيمان گشتم و بعد از آن به سمت بنگاله حركت كرد ، و در 9 محرم سنه 1203 سواد كلكته نمودار شد و شب عاشورا بدان شهر رسيد ، و پس از دو ماه مير عالم پسر عمويش و پس از چندى هم سيد مهدى بن سيد عبد اللّه بدانجا آمدند و وى با سيد مهدى مرقوم ببعضى از مباحثات علمى پرداخته و قدرى خاطرش آرامش يافت ، و پس از چندى به سمت وكالت دولت حيدرآباد پايتخت مملكت نظام عليخان بهادر كه قسمتى از زمين دكن هند است برقرار شد ، و خود فرموده : نخستين غلطى كه از من سر زد قبول اين كار بود چه پدران و نياكان من هيچ‌كدام از چاكران ديوان نبودند و آنگهى اين خاك كه تميز حسن و قبح اشياء را نمىدهند ، و چيزى نشد كه خبر